<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دیوانگی‌های یک دیوانه</title>
<link>https://raha00.blogfa.com</link>
<description>دفتر خاطرات اینترنتی </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 15 Oct 2026 15:57:22 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>نهان</title>
<link>https://raha00.blogfa.com/post/322</link>
<description>نهان از بعد خداحافظی‌ای که کردیم دیگه جواب پیام‌ها و زنگ‌هام رو نداده. حس می‌کنم قلبم فشرده شده و الانه که له بشه. حس می‌کنم هر لحظه ممکنه از بغض خفه بشم، نفس کشیدن چرا انقدر سخته؟ آگاهم به این که اون مقصر بوده ولی باز بهش پیام دادم و من عذرخواهی کردم که همچی تموم بشه، که اون اوضاع روحیش بهم نریزه. ظالمانست! می‌دونم مقصر منم که از اول بهش چیزی نگفتم و اجازه دادم سر مسئله‌ای که برام مهمه بهم بی‌احترامی کنه.</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2026 15:57:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>raha00</dc:creator>
<guid>raha00.blogfa.com/post/322</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://raha00.blogfa.com/post/321</link>
<description>دارم به ازدواج فکر می‌کنم...</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2026 18:47:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>raha00</dc:creator>
<guid>raha00.blogfa.com/post/321</guid>
</item>
<item>
<title>از بیگانه باکی ندارم از خویش می‌ترسم! </title>
<link>https://raha00.blogfa.com/post/320</link>
<description>مامان و بابا یعد از این مطمئن شدن خوابیدم تو آشپزخونه جلسه گذاشتن. صدا‌هاشون رو می‌شنوم. آقای محمود شکریان، برادر یکی صمیمی‌ترین دوست ها و همکار بابا پولمون رو خورد یه آبم روش نوش جان کرد. بابا دلخوش بود به این پولی که قرار بود ۳ سال بعد بازنشستگیش دستمون بیاد و... چقدر بی رحمه دنیا در حقمون!</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2026 18:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>raha00</dc:creator>
<guid>raha00.blogfa.com/post/320</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://raha00.blogfa.com/post/319</link>
<description>مبینا امشب پیام داد بهم. گفت و گفت و گفت از نهان. چیزایی که به چیزایی که راجبش حدس می‌زدم مهر تایید زد و از راز‌هایی پرده برداشت که کاش هیجوقت نمی‌فهمیدم. جالب اینکه که هیچی بهم نگفت! مبینا به آدمی اشتباهی نهان رو سپرد. بهم شب بخیر گفت و امیدوار بود شبم بخیر بشه بعد تمام چیز‌هایی که گفت!؟</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2026 21:24:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>raha00</dc:creator>
<guid>raha00.blogfa.com/post/319</guid>
</item>
<item>
<title>به دختر بارون</title>
<link>https://raha00.blogfa.com/post/318</link>
<description>دیدمش! کمتر از ۱۰۰ متر بین‌مون فاصله بود. متوجه من نشد شایدم نخواست که بشه اما من مردم تا تونستم نگاه ازش بگیرم و بگذرم. چه راحت شدیم دوتا غریبه. داشتم فکر می‌کردم همه‌چیز مربوط به اون دوره از زندگیم چقدر خنده داره؛ الخصوص خودم!</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2026 11:31:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>raha00</dc:creator>
<guid>raha00.blogfa.com/post/318</guid>
</item>
<item>
<title>مصاحبه </title>
<link>https://raha00.blogfa.com/post/317</link>
<description>از انقلاب برمی‌گشتیم. تو مترو، بخاطر شلوغی واگن بهم چسبیده بودیم و از هر دری حرف می‌زدیم‌. یهو معصومه گفت &quot;اگه یروز بترکونم و به اونجایی که میخوام برسم، اگه ازم مصاحبه کنن و بگن کی پشتت بود میدونی کی رو می‌گم؟&quot; چندتا حدس زدم. اسم مجید رو گفتم، ستایش، محنا و... و جواب معصومه من بودم!</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2026 15:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>raha00</dc:creator>
<guid>raha00.blogfa.com/post/317</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://raha00.blogfa.com/post/316</link>
<description>یهویی سرم رو بوسید! و اون هیچوقت نخواهد فهمید که من بی‌جنبه چندین فوت بالا‌تر از سطح زمین از ذوق پرواز می‌کردم...</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2026 19:37:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>raha00</dc:creator>
<guid>raha00.blogfa.com/post/316</guid>
</item>
<item>
<title>جدایی</title>
<link>https://raha00.blogfa.com/post/315</link>
<description>دوباره و دوباره! تو سرنوشتم جدایی پررنگ‌ترین و پر تکرار‌ترین کلمه است . امیدی به وصال هست؟ نمیدونم. چشم‌هام می‌سوزه و گریه چیزی درست نمی‌کنه، نه؟</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2026 16:27:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>raha00</dc:creator>
<guid>raha00.blogfa.com/post/315</guid>
</item>
<item>
<title>چای با طعم گریه </title>
<link>https://raha00.blogfa.com/post/314</link>
<description>فکر کنم بزرگسالی یعنی همین؛ یعنی امشب. یعنی منتظر بمونم تا همه به خواب بزن و روی نوک پنجه خودمو به آشپزخونه برسونم. کتری رو پر از آب تصفیه نشده کنم و بشینم روی پادری کوچیک توی آشپزخونه، خیره بشم به شله‌های گاز رو میزی. آیا بزرگسالی همینه؟ سردرد سرسام آورم رو با چنگ زدن به موهای سرم بیشتر کنم و اشک‌هام بی‌تلاش برای پنهان شدن جاری بشه؟! آب جوش می‌آد... جونی برای دم کردن چای ندارم پس به چای کیسه‌ای اکتفا می‌کنم.</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2026 20:26:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>raha00</dc:creator>
<guid>raha00.blogfa.com/post/314</guid>
</item>
<item>
<title>سخن شیرین و لب شیرین </title>
<link>https://raha00.blogfa.com/post/313</link>
<description>الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی عروس بخت ما را ماه در آیینه می‌رقصد که شمع حجله می‌خندد به روی چون تو دامادی من این پیرانه‌سر تاجی که دارم با تو خواهم داد که از بخت جوان با دولت طبع خدادادی به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد کمان ابرو تو را صیدم که در صیادی استادی چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت الا ای خسرو شیرین که خود بی تیشه فرهادی قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین خدا را ای شکر پاره مگر طوطی قنادی</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2026 12:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>raha00</dc:creator>
<guid>raha00.blogfa.com/post/313</guid>
</item>
</channel>
</rss>
