خرداد زجر آور

از یکی از شلوغ ترین روزهایم مینویسم ،

روزی که با وجود دو آزمون زجر آور هنوز زنده ام ! روزی که با وجود تمام راه اشتباه رفتن هایش برایم شیرین بود و روزی که قرار است با سفر کوتاه خانوادگی و البته که به اجبار به پایان برسد ‌.

از آزمون ها که بگذریم خیال راحت بعدش ، بحث با رفیقم راجب رمانی که سال پیش خواندیم و پیاده روی ، زیاد امروز را دوست داشتم و بنظرم لیاقت ثبت شدت را داشت !

یکی از روز های خرداد زجر آور

بابا میگه

بابا میگه قراره تنها بمیرم...!

نادیده گرفتن

نادیده گرفتن حرفا و فکرایی که پشت سرت هست سخته ! انقدر سخت که بعضی اوقات اشکات سرازیر میشه

خوب نیستم

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است !

ادامه نوشته