هرچی بزرگ تر میشم بیشتر میفهمم که هرچی مامان و بابا میگفتن راست و حق بود

لعنت بر خودم

از مغازه تا خونه رو گریه کردم !

بغض کردم ک خودمو لعنت فرستادم بابت تاری چشمایی که نمیدونستم ضعف داره یا از سر قطره های اشک تلنبار شده نمی بینه

رسیدیم خونه ،تو آسانسور اشکامو پاک کردم که خواهرم نگه "دیوونه ای ".

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

مشکلات

میخواهم بخوابم تا از مشکلاتی که خود آنها را ساختم فرار کنم !

اما بالاخره بیدار خواهم شد...