گذشت و رفت
از وقتی چشم باز کرد او را داشت .
در تمام لحظه های شیرین بازی های کودکی، در تمام باخت هایی که دور از مبالغه نبود و دلداری دادن های او ؛
در همه و همه ی سکانس های سریال زندگیش حضور داشت !
آنقدر همیشه بود و خوب بود که از یکجایی به بعد بودنش عادت شد ، تکرار شد .
بودن او عادی شد مثل نعمت سلامتی و خانواده اش که هیچوقت شکرگذارش نبود ، مثل زیبایی اعجابآور آسمان بالای سرش و طبیعت وصف نشدنی که هر روز جلو چشمانش بود !
گذشت و گذشت ...
او بود و اوهم داشت و در کنار هم بودند بدون هیچ حرف اضافه ای ، در کنار هم زیستن بدون آنکه از حس در کنار هم بودنشان بگویند ، بدون آنکه به هم یادآوری کنند که بی یکدیگر نمی توانند .
گذشت و گذشت ...
او رفت در طیارهای ، در یکی از همان روز هایی که قرار بود تا همیشه باشد .
رفت و او تنها گریه کرد ! دید که چطور زندگیش را در یک چمدان جا کرد و تنها نگاه کرد ،
صدای گریه او را در وداع با عزیزانش و خویش دید و نگاه کرد . نگاه کرد او را وقتی که به سمتش می آمد تا برای آخرین بار همدیگر را آغوش بگیرند.
گذشت و گذشت ...
رفت و او در راه رسیدن به خانه اشک ریخت و با خود تکرار کرد که اگر عاشق بود می گفت و در کنارم می ماند !
گذشت و گذشت...
ده سال بعد از سفرش و ۳ سال بعد رفتنش از این دنیا دفتر خاطراتش را خواند؛
گوشه ای از دفتر با خط خوشش نوشته بود:《 اگر دوستم داشت بهحتم مرا میخواند 》