آسمان غمگین

من ، غروب آفتاب ، پنجره اتوبوس و پتو مسافرتی که روی خود کشیده ام

هیاهوی اطرف ، شیطنت های صندلی کناری و بغل دستی آرام که امیدوارم کسی مثل من دیگر به پستش نخورد ؛ بیشتر مسافتی که در اتوبوس بودم و بی خوابی ، سرما و سردرد

ماه و خورشید در یک تصویر و آسمان غمگین ...

خدانگهدار

من و سهمم از دنیا ؛ یک جفت کفش و کوله پشتی بر دوش . آغاز سفری دگیر و شاید تغیر و یافتن خود ...

ساعت شش و سه دقیقه و خدانگهدار

سکوت و سکوت و سکوت

در برابر بی‌مهری آدم‌ها هیچ نمی‌گویم. سکوت و سکوت و سکوت. انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر.دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را،می‌دانی؟ دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدم‌ها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید!چه اهمیتی دارد؟ من در لاک خود راحت ترم،آن جا می‌شود آرام و بی‌دغدغه زندگی کرد.

-فروغ‌فرخزاد

دوست خوب من ، بزرگترین مجهول زندیگم

خبری ازت نیست دوست خوب من! اگه پیامو میبینی بهم یه نشونه بده ، حالم خوب نیست بخوام راحت باشم باهات داغونم

راستی تو بزرگترین مجهول زندگیمی!

ادامه نوشته

تیر خلاص

تیر خلاص

"متوجه شو اگه قرار بود کاری کنه تا حالا کرده بود ."

حالت خوبه ؟ خوبم ...

سوالی هر روز چندین و چندبار از من پرسیده میشود و جواب من فقط چهار حرف است .

چهار حرفی که نه خودم معنی آن را میدانم و نه آنها و تنها اکتفا میکنند به لبخند و من دنبال جواب خودم می‌مانم تا ابد و یک روز

صبح به صبح از وقتی بیدار میشوم تا لحظه پرواز روح بارها ‌می پرسند "حالت خوبه؟"و تنها کلمه ای که میتونم بگویم خوبم است و بس ؛

تاریخ تکرار می‌شود، ماجرای پنج سال پیشم در حال تکرارش ولی این کجا و آن کجا

نه من آدم گذشته ام و نه طرف دوم قضیه من آن آدم است و ای کاش بود ؛ ساعت ها خیره شدن به هیچ کجا و ذهن پوچ . حالت خلسه و نگاه نکردن در صورت چشمان باز و فکر نکردن در صورت تفکر

بعضی اوقات فکر میکنم افسردگی چیست... و تنها جوابی که دارم شبیه حال خودم نبودن است ، من میخندم ، بار ها و بارها با دوستام صحبت میکنم و آن ها را دست می اندازم

با خودم می‌گویم صبح آنقدر خندیدی که توان حرکت نداشتی !

بعد این حرفم کسی گوشزد می‌کند همان صبح ، چند ساعت قبلش گریه میکردی او می‌گفت چیزی نیست و تو نگران دیدن اشک هایی بودی که با لبخند پوشانده بودی

ازم پرسید بهتری ؟ و گفتم خوبم‌ . او گفت مطمئنی و من ماندم در جوابم ؛ خوب خواهم شد البته شاید...

قلبمو سوزوند

«مگه من ازت خواستم ؟»‏ جمله ای که بارها قلبمونو سوزونده، جوابی که در یادآوری حسمون به طرفمون شنیدیم و دقیقا اون لحظه چاره ای جز نگاه کردن و سکوت نداشتیم .