سوالی هر روز چندین و چندبار از من پرسیده میشود و جواب من فقط چهار حرف است .

چهار حرفی که نه خودم معنی آن را میدانم و نه آنها و تنها اکتفا میکنند به لبخند و من دنبال جواب خودم می‌مانم تا ابد و یک روز

صبح به صبح از وقتی بیدار میشوم تا لحظه پرواز روح بارها ‌می پرسند "حالت خوبه؟"و تنها کلمه ای که میتونم بگویم خوبم است و بس ؛

تاریخ تکرار می‌شود، ماجرای پنج سال پیشم در حال تکرارش ولی این کجا و آن کجا

نه من آدم گذشته ام و نه طرف دوم قضیه من آن آدم است و ای کاش بود ؛ ساعت ها خیره شدن به هیچ کجا و ذهن پوچ . حالت خلسه و نگاه نکردن در صورت چشمان باز و فکر نکردن در صورت تفکر

بعضی اوقات فکر میکنم افسردگی چیست... و تنها جوابی که دارم شبیه حال خودم نبودن است ، من میخندم ، بار ها و بارها با دوستام صحبت میکنم و آن ها را دست می اندازم

با خودم می‌گویم صبح آنقدر خندیدی که توان حرکت نداشتی !

بعد این حرفم کسی گوشزد می‌کند همان صبح ، چند ساعت قبلش گریه میکردی او می‌گفت چیزی نیست و تو نگران دیدن اشک هایی بودی که با لبخند پوشانده بودی

ازم پرسید بهتری ؟ و گفتم خوبم‌ . او گفت مطمئنی و من ماندم در جوابم ؛ خوب خواهم شد البته شاید...