تولد که نه عروسی

داییم به مناسبت ۱۲ سالگی دخترش عروسی گرفته و ما با لباسای مناسب چهارشنبه سوری پاشدیم اومدیم.

تا به حال انقدر بهم خوش نگذشته بود دایی جان. لطفا هر سری اصرار کن که بیام 🫶🏻🙏🏼

آریاناز

امروز سالگرد آریانازه، خواهر هستی.

دلم خون می‌شه و جز آرزوی صبر و تحمل این داغ حرفی ندارم.

روحت شاد خواهر بزرگه، روحت شاد.

ادامه نوشته

عذاب وجدان

نهان فهمید بدون اون رفته بودیم بیرون و ناراحت شد. تا خونه باهام صحبت نکرد و وقتی سعی کردم قضیه رو ماستمالی کنم یه کلام گفت "مهم نیست".

سخته، خیلی سخته تو چشماش نگاه کنم و برای سفید کردن خودم دلم بیاد بهش بگم بچه ها خوششون نمی‌آد تو توی جمعمون باشی‌. سخته که باشه و ببینم که بهش بی محلی می‌کنن و تیکه می‌اندازن بهش.

شاید تقصیر خودش هم هست. خودش این کار‌هارو مگه نکرده؟ نمی‌دونم، غصه‌ام گرفته و تا چند روز عذاب وجدان دارم

حال بد

از بچه‌ها که جدا شدم مسیر همیشگیم،مترو، رو پیش گرفتم.

حالم خوب نبود و احساس تنگی نفس داشتم با این حال مامان چندباری زنگ زده بود و باید خودمو زودتر به خونه می‌سوندم. هرچی سعی کردم نتونستم اسنپ بگیرم و با بیچارگی وارد مترو شدم. تو مترو حرکت می‌کردم که یک آن زیپ کولم باز شد و وسیله ‌هام بود که روی زمین می‌افتاد. اونجا بود که ایستادم، متوجه لرزش دست و پاهام شدم و وحشت کردم. یه آقای جوونی به سمتم اومد و دونه دونه وسیله هارو رو برداشت و کمکم کرد. یادم نمی‌آد تشکر کردم یا نه فقط میدونم تن بی‌جون و لرزونم رو به خطی که باید سوار می‌شدم رسوندم و برای اولین بار کف مترو نشستم‌‌. می‌خواستم لرزش دست‌هام رو کنترل کنم، پنهانش کنم اما زیاد موفق نبودم. چشمامو بستم، داشتم فکر می‌کردم خیلی وقت بود این حال داغون رو نداشتم که خانوم خوش‌صدا سیلی بزرگی به صورت یخ کرده ام زد و متوجه شدم که خط اشتباهی پیاده شدم.

دلم می‌خواست زنگ بزنم به مامان. دلم می‌خواست مامان می‌اومد پیشم بغلم می‌کرد و من رو می‌برد خونه اما گوشیم ته کولم انقدر دور بنظر می‌رسید که ازش گذشتم. چی شد یهو؟ چه بلایی سرم اومد؟ خوب بودم که، روز خیلی خوبی داشتم‌.

یکم همونجا نشستم تا دست و پاهام دست از لرزیدن برداشتن. بعد اون کوله‌پشتیم رو برداشتم و با نفس‌هایی که منظم نبود تا به خونه برسم هزار بار مردم.

نمی‌دونم چیشد. نمی‌دونم چرا و تنها چیزی که می‌دونم اینه که دلم نمی‌خواست دوباره بعد این‌همه مدت همون حال بد گذشته رو تجربه کنم.

خیال خام

...

ط عزیزم! بنظرت کی ممکنه از دوست داشتنت دست بکشم؟

ادامه نوشته

نباید

احتمالا اون شب نباید دراما‌های خانوادگیم رو قربانی خنده‌ی جمع می‌کردم.

کاش یادم بمونه که شرفی‌ها قابل اعتماد نیستن!!!

ادامه نوشته

تولد!!!

امشب شب تولدمه!

در جستجوی رهایی ام. به دنبال رهایی، سال‌هاست که در فصل بی آب و روشنایی‌ام.

سال سختی رو گذروندم، سال سختی رو گذروندیم. یک سال گذشت اما درد‌ها و رنج‌ها بیش از این‌ها بودن.

فصل بعدی از سالِ زندگیم انتظارم رو می‌کشه و قرار قوی باشم. باید صبورانه‌تر رفتار کنم و احساساتم رو مهار کنم‌. با دید باز گام بردارم و بعد چند فصل توفانی به یک فصل بارونی و پر از عطر خاک نیاز دارم.

با امید بسیار چشم از شمع می‌گیرم و آرزو می‌کنم...

تولدم مبارک!

ادامه نوشته

از دست خودم خیلی عصبی‌ام.

احتمالا تا صبح اشک بریزم و تا چند روز لبالب ز غصه‌ام.

ادامه نوشته

درخت سیب سیدبابا

از خوش‌یمنی قدوم مبارکمون برق رفت.

زیر نور چراغ گازی گوشه‌ی سالن نشستم و خاطرات این چند‌ روز سفرم رو توی دفتر می‌نویسم. صدای شعله هر لحظه بیشتر به من یادآوری می‌کنه که زمان اشتباهی به دنیا اومدم و شش روز سرمستی‌م رو بدون اینترنت بیش از پیش تصدیق می‌کنه.

مامان از حیاط صدام می‌کنه و می‌گه که آب هم قطع شده. خداروشکر می‌کنم که توی گرمای تهران نیستم و تو هوای صاف و خنک نشستم. بابا رفته شهر تا مواد غذایی بخره، احتمالا دو روز دیگه همسفر‌های همیشگیمون برسن.

صدای تراکتور به گوشم می‌رسه و مامان با ذوق خونه‌ای که باباجون برای کبوتر‌ها روی لوله‌های توی حیاط ساخته رو بهم نشون می‌ده. انگار که اینجا زندگی بیشتر جریان داره. باد که می‌وزه درخت سیب سیدبابا با من حرف می‌زنه. به خودم که میام و چشم از ستاره‌ها می‌گیرم به حتم می‌رسم؛ جنبه دو تا سفر پشت سر هم و انقدر در کانون خانواده بودن رو نداشتم من!

اتفاق غیر معمولی رخ داد.

به جاده‌ی روستا که رسیدیم بابا متذکرا خواهرم رو صدا زد و امر کرد که روسریش رو سرش کنه؛ ازش بعید بود اینطور هشدار دادن‌‌. خواهرم مکث کرد و در آن واحد امرش رو اجازه نکرد و اولین بار که بابا سر این مسئله‌ها غرید و مامان ساکت بود.

پدر من من آدم مذهبی‌ای بشمار می‌آد.به شدت روی تحصیلات حساسه و من به یاد می آرم که سر ۱۹۰۹۸ شدن معدلم توی راهنمایی بهم تشر می‌زد. بابا روی نمره حساس بود اما هیچوقت به پوشش و به قولی حجاب ما کاری نداشت_برعکس مامان_ و به همین دلیل امروز تعجب کردم.

لوسی ماد مونتگمری

کتاب پنجم را هم به سر می‌رسانم.

لب‌ریز از غم شدم و شادمانم. گویی که بعد از خداحافظی از "خانه‌ی رویاها" به خلسه‌ای سرشار از خاطره و رنگ کوچ کردم. ال. ام. مونتگمری بلاشک کمتر‌تر از نابغه‌ نبوده؛ با هر خط و کلام خواندن از کتابش به علم و استعداد بی‌کرانی که دارا بود بیشتر پی می‌برم و انگشت به دهن خیره می‌مانم.

تحسینش می‌کنم و حسرت می‌خورم‌. عادلانه نیست اما همچون لسلی حسادت تمام وجودم را احاطه می‌کند. مثل لسلی هم عاشق او شدم و هم به او غبطه می‌خورم.

باید به سراغ کتاب بعدی بروم... صفحه‌ی اول کتاب، در کور ترین بخش صفحه اسمم را می‌نویسم و امروز را ثبت می‌کنم. لب زیر می‌گویم:

«نور به قبرت بباره زن!»

و کتاب را با تبسمی عمیق می‌بندم.