لوسی ماد مونتگمری
کتاب پنجم را هم به سر میرسانم.
لبریز از غم شدم و شادمانم. گویی که بعد از خداحافظی از "خانهی رویاها" به خلسهای سرشار از خاطره و رنگ کوچ کردم. ال. ام. مونتگمری بلاشک کمترتر از نابغه نبوده؛ با هر خط و کلام خواندن از کتابش به علم و استعداد بیکرانی که دارا بود بیشتر پی میبرم و انگشت به دهن خیره میمانم.
تحسینش میکنم و حسرت میخورم. عادلانه نیست اما همچون لسلی حسادت تمام وجودم را احاطه میکند. مثل لسلی هم عاشق او شدم و هم به او غبطه میخورم.
باید به سراغ کتاب بعدی بروم... صفحهی اول کتاب، در کور ترین بخش صفحه اسمم را مینویسم و امروز را ثبت میکنم. لب زیر میگویم:
«نور به قبرت بباره زن!»
و کتاب را با تبسمی عمیق میبندم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 16:48 توسط دختری به دور از همه
|