از بچه‌ها که جدا شدم مسیر همیشگیم،مترو، رو پیش گرفتم.

حالم خوب نبود و احساس تنگی نفس داشتم با این حال مامان چندباری زنگ زده بود و باید خودمو زودتر به خونه می‌سوندم. هرچی سعی کردم نتونستم اسنپ بگیرم و با بیچارگی وارد مترو شدم. تو مترو حرکت می‌کردم که یک آن زیپ کولم باز شد و وسیله ‌هام بود که روی زمین می‌افتاد. اونجا بود که ایستادم، متوجه لرزش دست و پاهام شدم و وحشت کردم. یه آقای جوونی به سمتم اومد و دونه دونه وسیله هارو رو برداشت و کمکم کرد. یادم نمی‌آد تشکر کردم یا نه فقط میدونم تن بی‌جون و لرزونم رو به خطی که باید سوار می‌شدم رسوندم و برای اولین بار کف مترو نشستم‌‌. می‌خواستم لرزش دست‌هام رو کنترل کنم، پنهانش کنم اما زیاد موفق نبودم. چشمامو بستم، داشتم فکر می‌کردم خیلی وقت بود این حال داغون رو نداشتم که خانوم خوش‌صدا سیلی بزرگی به صورت یخ کرده ام زد و متوجه شدم که خط اشتباهی پیاده شدم.

دلم می‌خواست زنگ بزنم به مامان. دلم می‌خواست مامان می‌اومد پیشم بغلم می‌کرد و من رو می‌برد خونه اما گوشیم ته کولم انقدر دور بنظر می‌رسید که ازش گذشتم. چی شد یهو؟ چه بلایی سرم اومد؟ خوب بودم که، روز خیلی خوبی داشتم‌.

یکم همونجا نشستم تا دست و پاهام دست از لرزیدن برداشتن. بعد اون کوله‌پشتیم رو برداشتم و با نفس‌هایی که منظم نبود تا به خونه برسم هزار بار مردم.

نمی‌دونم چیشد. نمی‌دونم چرا و تنها چیزی که می‌دونم اینه که دلم نمی‌خواست دوباره بعد این‌همه مدت همون حال بد گذشته رو تجربه کنم.