درخت سیب سیدبابا
از خوشیمنی قدوم مبارکمون برق رفت.
زیر نور چراغ گازی گوشهی سالن نشستم و خاطرات این چند روز سفرم رو توی دفتر مینویسم. صدای شعله هر لحظه بیشتر به من یادآوری میکنه که زمان اشتباهی به دنیا اومدم و شش روز سرمستیم رو بدون اینترنت بیش از پیش تصدیق میکنه.
مامان از حیاط صدام میکنه و میگه که آب هم قطع شده. خداروشکر میکنم که توی گرمای تهران نیستم و تو هوای صاف و خنک نشستم. بابا رفته شهر تا مواد غذایی بخره، احتمالا دو روز دیگه همسفرهای همیشگیمون برسن.
صدای تراکتور به گوشم میرسه و مامان با ذوق خونهای که باباجون برای کبوترها روی لولههای توی حیاط ساخته رو بهم نشون میده. انگار که اینجا زندگی بیشتر جریان داره. باد که میوزه درخت سیب سیدبابا با من حرف میزنه. به خودم که میام و چشم از ستارهها میگیرم به حتم میرسم؛ جنبه دو تا سفر پشت سر هم و انقدر در کانون خانواده بودن رو نداشتم من!