دختر کوچولوی پشت پنجره
‹ من بچگیامم آروم و گوشهگیر بودم ؛
با مامان هر جا مهمونی میرفتیم یه گوشه مینشستم و از کنار پنجره
به بازی بچهها تو حیاط نگاه میکردم
و هر لحظه منتظر بودم یکی صدام بزنه و بگه تنها نشین پاشو برو با بچهها بازی کن ؛ گاهی وقتا بچهها غرق عمو زنجیرباف میشدن و من ساعتها به حرف آدم بزرگا گوش میدادم
و نگاهم محو خندهها و جیغ زدنای بچهها میشد ؛ گاهی وقتا منتظر بودم مامان دستم رو بگیره و ببره پیش بچهها و بهشون بگه با دختر منم بازی کنید ؛
ولی گاهی وقتا این اتفاق نمیافتاد و مامان گرم صحبت راجع به فلان غذا و فلان لباس میشد .. و من تا آخر مهمونی تو حسرت بازی با دوچرخهی گوشهی حیاط که هیشکی حواسش بهش نبود میموندم . .
بعدم که برمیگشتیم خونه میرفتم سمت اتاقم و یه نقاشی از عموزنجیرباف بچهها میکشیدم ؛ و خودم رو با یه مدادسیاه اون گوشه میکشیدم که داره از پشت پنجره به بچهها نگاه میکنه ؛
الآن که بزرگتر شدم بازم همون دخترک کوچولوی آروم پشت پنجرهام که
از دور تو رو نگاه میکنه ...
از دور دستات رو میگیره ؛ از دور تو رویاهاش با تو سفر میکنه !
و تو نقّاشیهاش یکی شبیه تو رو با مدادرنگی کنار خودش میکشه . .
میدونی من الانم همون دخترک آروم و گوشهگیر قصهی توام ؛ شاید دوست داشتنم رو فریاد نزنم !
شاید تا حالا عطر مردونهی تو رو یواشکی به لباسام نزده باشم ؛
شاید واسه دیدنت هر لحظه پافشاری نکنم و مدام قربونصدقهی اون چهارخونهی پیراهنت نشده باشم . . .
ولی شبا آروم تو خیالاتم ستارههامون رو بهم جفت میکنم و بی صدا تو رویای آغوشت خواب تو رو میبینم :)!'