این روزا بیشتر به تو فکر میکنم .

قوه تخیل قوی دارم و اکثرا تو فانتزی و تخیلم زندگی کردم ولی این روزا تخیل سخته . میدونی دیگه نمیتونم تخیل کنم حالت خوبه ، یا تخیل کنم که کنارمی

الان فقط خودمو یه گوشه میبینم که نشستم و زانو هامو تو دلم جمع کردم و اشک میریزم و تو از دور داری با حال بد منو نگاه میکنی .!

فاصلمو زیاد نیست ولی حس میکنم قلب هامون فرسنگ ها دور از همه ؛ تا میام حرفی بزنم دستتو میگیری جلوی دهنتو میگی شیششش !

چرا اینطوری شدیم ؟ چرا حتی تصور این خیال که ممکنه بهم فکر کنی از قبلا سخت تر شده ؟

این روزا بیشتر تو خواب دارمت . خوابی که از یاد میبرم ولی میدونم توهم جزوی ازش بودی ؛ من تصور هامو به خواب ترجیح میدادم ! اون تصور ها و خیال ها دسته خودم بود . باهات حرف میزدم ، دعوا میکردم ، کل‌کل و ...

کمتر از ۳ هفته دیگه سالروز تولدمه ؛ میدونم موقع فوت کردن شمع چه آرزویی کنم ! دوست دارم