قرار نیست خیلی زندگی کنم
یه حسی بهم میگه قرار نیست خیلی زندگی کنم ، وقتی اطرافیانم از عروس شدنم میگن حس خاصی ندارم . یه چیزی بهم میگه قراره زود تموم بشه
میترسم ! از تموم شون این قصه ی بیخود نه از بعدش .
از این میترسم که حسرت به دل بمیرم هرچند که این آرزوی تولد این چندسالمه، آرزوی موقع بارونم
یه داستان تو ذهنمه که تکرار میشه. رها میمیره بعد از تجربه ی مریضی سخت ، سرطان یا ...؟ مثل عمو سجاد
کاش که بشه . مرگ قشنگه ، زود مردن قشنگ تر !
ندیدن و هر دفعه مردن سر مرگ عزیزات و درد کشیدن های هروزو عذاب نکشیدن سر آدمای بیخودی ! قشنگه
داشتم فکر میکردم بیخیالت بشم ! چند نفرو دیدی که به عشق بچگیشون برسن ؟ ولی نمیشه .
هیچ وقت هیچ وقت بخاطر این احساس احمقانم خودمو نمیبخشم که احساساتم و فکرم برای کسیه که خیلی وقته منو به یاد هم حتی نمیاره
حالا نتیجه رو بهت بگم . الان دیگه نمیترسم از مرگ
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 22:3 توسط دختری به دور از همه
|