من اینم
به مامان میگم "بیام خونه؟"میگه "بشین یکم بزار ببیننت"
باشه مامان یکم وایمیستم تک و تنها که ببینن دختر بزرگتو. بعضی اوقات به این پی میبرم که شاید مشکل از من باشه شاید خودم دلیل همه ی اینا باشه!
شاید تقصیره خودمه که برای اومدن به اینجا زنگ زدم خواهرم بیاد دنبالم تا تنها نباشم و خجالت نکشم از جمعی که از من خوششون نمیاد.بعضی اوقات انقدر دلم میخواد جای اون باشم که نمیتونی فکرشو بکنی، برونگرا، معاشرتی ، بچه مورد علاقه مامان و بابام.حقیقتش یکم خسته شدم از جمله " واقعا شما دوتا خواهرین؟" به مردم حق میدم به جز دوستام هر کسی که بوده منو یا کلا ندیده یا با اخم دیده و حرفی ازم نشنیده.
من اینم مامان قرار نیست عوض بشم ، قرار نیست بیشتر معاشرت بکنم یا کسای بیشتری دوستم داشته باشن . امیدوارم منه الان روببخشی و رها رو دوست داشته باشی...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 16:11 توسط دختری به دور از همه
|