خندید و چشمانش را بست ، سعی کرد فراموش کند و از یاد ببرد بخت سیاهش را

خودش را سپرد به باد و دستانش را از هم باز کرد !

خندید و خندید و خندید آنقدر که متوجه قطره های اشک روی گونه اش شد که بی رحمانه می‌ریختند

آسمان شب ناگهان روشن و ابر هم با تلنگری شروع به اشک ریختن کرد ؛ گویی که بخواهد دلداریش بدهد

و حالا زجه های او و قطره های باران قصه ی جدید خاک است ...!