قصه جدید خاک
خندید و چشمانش را بست ، سعی کرد فراموش کند و از یاد ببرد بخت سیاهش را
خودش را سپرد به باد و دستانش را از هم باز کرد !
خندید و خندید و خندید آنقدر که متوجه قطره های اشک روی گونه اش شد که بی رحمانه میریختند
آسمان شب ناگهان روشن و ابر هم با تلنگری شروع به اشک ریختن کرد ؛ گویی که بخواهد دلداریش بدهد
و حالا زجه های او و قطره های باران قصه ی جدید خاک است ...!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 21:55 توسط دختری به دور از همه
|