ویلای بغلی مهمونی بود، یه مهمونی پر سر و صدا که حس میکردم دخترونه باشه

آهنگای نامربوط، ریتم تند و خسته

یکی در میون با صدای خنده...!

از توی تراس سعی کردم پشت درختا رو ببینم، قصدم پیدا کردن رقص نور بود ولی آتیش بزرگی رو دیدم.

دور آتیش می رقصید.

یکدفعه خندیدن و با شنیدن صداشون منم از ته دل خندیدم. مهمونی بعد کنکور براشون شیرین رقم می‌خورد، شاهدش بودم ناخواسته.

و توی اون لحظه آرزوم خندیدنشون تا ابد و آخر دنیا بود!