《شرح حالی که در وقت خوش ثبت نشد》

ناباورانه است، غمگین و یخ زده

رها‌ هستم. از خرداد سال ۱۴۰۴. تمام دیشب لرزیدم از ترس و با صدای هر موشک با خودم زمزمه کردم"آروم ،آروم باش الان تموم میشه!"

هیچوقت آدمه ترسویی نبودم، حداقل پیش خودم آدم شجاعی بودم ولی دیشب با هر صدا به خانوادم نگاه کردم لرزیدم.

چی شد که جوکِ جنگ به حقیقت پیوست؟!

ممکن هست که این آخرین نوشته‌ی این وبلاگ باشه و شاید پایان رها.

من زندگی کردم، آزاد، با عشق و خندیدم و زجه زدم با تمام وجودم!