مدتی‌ست که دوباره خوابت را می‌بینم.

با من سخن می‌گویی، می‌خندی و کنارم می‌نشینی یا بعضی اوقات گوشه ای بی‌حرف به تماشایم می‌ایستی، و من زیرچشمی نگاهت می‌کنم و دلم قنج می‌رود. حاضران در هیاهو و همهمه‌ای که بر جو حاکم شده سرگرم اند و کسی لبخند های خجالت‌زده‌ی ما دو را به هم نمی‌بیند. حواس کسی به ما معطوف نیست تا قصد می‌کنم نزدیکت شوم و دستت را بگیرم، تا جرئت می‌کنم اعتراف کنم به دوست داشتنت و درست همان لحظه که دنیا خالی از هرچیز شده است الّا ما از خواب بیدار می‌شوم!

نور آفتاب چشمم را می‌زند. عصبی پرده را می‌کشم، من حتی از خورشیدم هم گله دارم. بغض می‌کنم، این چه عشقی بود که در جانم ریشه کرد؟ سهم من از این کهنه درخت تنها خواب و رویا شد؟ پس صدایت را نشنوم؟ در آغوشت آرام نگیرم؟ دستانت حلقه نشود دور شانه ام؟ برات شعر نخوانم؟ از خیال خوش فرداهایمان قصه نگویم؟ هیچ‌وقت؟! یعنی هیچگاه نمی‌شود به تو بگویم که چقدر دوستت دارم!؟

از دنیا دلگیرم. زانو‌ی‌غم در بغل می‌گیرم و سرم را روی پاهایم می‌گذارم. نه می‌شود اشک بریزم و نه می‌توانم که فریاد سر دهم پس دلتنگی و رنج بی‌پایانم چیزی شبیه گره می‌شود. گره کوری که در گلو دارم نفسم را تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کند و من نمی‌دانم تا کجا می‌توانم دوام بیاورم و تحمل کنم این ریشه های گره شده در خاک را. دلم مي‌خواهد تبر به تنه ات بزنم و جنگل دلم را از این درخت افسونگر رها کنم اما خوب ریشه دواندی در جای جای وجودم؛ تو را که زمین بزنم خودم می‌میرم!

ای که هر دمم تو را می‌خوانم! در بیداری که غیبت می‌خوری لااقل در خواب هایم حاضر باش...