پناهگاه من
دم به دم اشک میریزم. صورتم را در دست گرفته و با انگشت شست اشکها را پاک میکند. چیزی نمیگوید فقط مغموم، خیره به من است که میبارم؛ بیمهابا میبارم درست مثل رگبارهای پاییزی.
میگویم:«دلم مرگ میخواهد.»
لحظهای از نوازش گونهام دست میکشد و بعد میگوید:«چرا مرگ برایم میخواهی؟»
نگاهش را تماشا میکنم و چانهام کماکان میلرزد. سرم را روی سینهاش میگذارم و او تنم را در آغوش میکشد. میگوید:«من بمیرم که اشک میریزی»آوای قلبش را میشنوم. کمرم را ناز میکند و من میلرزم و میبارم.
از همه گریختم و به او پناه آوردم، پناهگاه من است. اشکهایم روی پیراهنش میچکد، غمخوارم شده. آهنگ قلبش آرامم کرده، آرامم حتی با وجود دنیا دردی که به دوشم هست؛ مرهمام شده
چشمانم را باز میکنم. از آغوشش بیرون کشیده میشوم. چشمم به مادرم میافتد که ترسیده نگاهم میکند. پس پناهم کجاست؟ اشکهایم را با پشت دست پاک میکنم. مادرم غمگین میگوید:«خواب بد میدیدی، مادر.»