اولین دوست زندگیم
سارا حرص میخوره و من میخندم.
تا بوده همین بوده؛ سارا حرص میخورده و من میخندیدم. سارا همیشه همینطور بود، از همون وقتایی که دختربچه بود و موهاشو خرگوشی میبست. برای خودش جا باز میکرد تو صف مدرسه، دعوا میکرد، مراقبم بود، بهم دستور میداد! دلم برای سارا و حرص خوردناش، غرغراش، حمایتهای به سبک خودش و هر روز دیدنش تنگ شده بود.
سارا بخشی از منه که قادر به انکارش نیستم و البته که سارا متعلق به بخش طلایی زندگیمه.
دلم برای اولین دوست زندگیم تنگ شده بود!
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 22:55 توسط دختری به دور از همه
|