خفهخون نمیگیرم
دلم میخواست فریاد بکشم، دلم میخواست بدوم و رهایی گزینم اما تنها به تخریب سد اشکم بسنده کردم. نه که نخواهم؛ نمیشد. جز اشک ریختن و باران به دل سوخته زدن کاری از دستم بر نمیآمد. هی اشک میریختم و هی خیال میکردم دلم را خنک میکند این اشک ها، اما زهی خیال باطل. اشکهایم شور بود، زخم هایم را میسوزاند و من به حالی که داشتم شوربختانه میخندیدم.
آری! خواستم فریاد بکشم و فرار را بر قرار ترجیح دهم اما همانجا نشستم زانوی غم بغل گرفته، گریستم. خیال خامی سرم را پر کرد؛ خیال میکردم باران چشمانم مرهمی برای زخم میشود. خون دل را میشوید اما دلم را بدجور سوزاند... درست همانجا بود که ملتفت شدم باید خندید.
باید خندید به این تیره بخت تا شاید بور شود روی او. یا میتوان خندید یا میبایست خفهخون گرفت؛ من ترجیح دادم بخندم. به خدا که اگر نمیخندیدم غمباد میگرفتم. جسمم از غم لبالب میشد و باز ناچار به اشک ریختن محتاج میشدم. اگر سکوت میکردم گمان میکردند که لالم! و من لال نبودم، کر هم نبودم. اگر خفهخون میگرفتم همهشان میپنداشتند که من کرو کور و لال و علیلم؛ دخالت کردن را از سر میگرفتن پس من غم باد میگرفتم و...
پس خندیدم. بلند بلند، سرمستانه و گویی که نمیدانستم غم را با کدام «ق» مینویسند. پنداشتند که من دیوانه ام. ترسیدند، کنار گذاشته شدم و بالأخره خفه شدند. بین خندههایم نفسی راحت کشیدم. آنقدر خندیدم که دیگر کسی در معرکهام جمع نشد، دیگر دورم را نگرفتند. خندههایم منجر شد به سرفه و خس خسهای شدید.
به خودم که آمدم تنها بودم، زخمهایم سر بسته بودند و از آهنگ قهقهههای جان خراشم کر و کور و لال شده بودم.وقت خلاص شدن بود... پس آنقدر خندیدم تا دگر نفسم هم از همسفری با من منصرف شد؛ و رفت.