تولد یکتا بود، تولد بهترین و صمیمی ترین دوستم و من با یاد وقت هایی افتادم که دوتا دختربچه بودیم و روی یک نیمکت میشستیم براش نامه نوشتم. اون وقتها فکر میکردیم دنیای آدم بزرگها هیجان انگیز و فوقالعاده اس اما حالا...
انگار همین آدم بزرگ شدن گند زده به زندگیمون!
یکتا بزرگسال و بالغ شده. با دیدنش ضعف میکنم و به جایی رسیده که میتونم تو لباس عروس تصورش کنم.
با بغض براش مینویسم «تولدت مبارک باشه یکتای قشنگ من!»
***
عطری که مریم برام خریده بود افتاد از طبقهی آخر کمد روی دستگیرهی کشو و شکست!
آخرین یادگاری از متینها هم جلوش چشمام نابود شد.
غمگینم واقعا
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 20:22 توسط دختری به دور از همه
|