تجدید خاطره با مامان لذت‌بخش ترین اتفاق روزم می‌شه هربار.

اون از قدیم تعریف می‌کنه. از دراما‌های خانوادگیمون، دعوا‌های بابام و فامیلای پدریش، باباش و فامیلای پدریش و... . من با اشتیاق بهش چشم می‌دوزم و ذوق می‌کنم، حرص می‌خورم و اشک می‌ریزم.

بابا خیلی زحمت کشیده، مامان خیلی کنار اومده و ساخته با خودم فکر می‌کنم، ممکنه روزی بتونم مثل اونها زندگی بسازم؟