از بیگانه باکی ندارم از خویش میترسم!
مامان و بابا یعد از این مطمئن شدن خوابیدم تو آشپزخونه جلسه گذاشتن.
صداهاشون رو میشنوم. آقای محمود شکریان، برادر یکی صمیمیترین دوست ها و همکار بابا پولمون رو خورد یه آبم روش نوش جان کرد. بابا دلخوش بود به این پولی که قرار بود ۳ سال بعد بازنشستگیش دستمون بیاد و...
چقدر بی رحمه دنیا در حقمون!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵ ساعت 22:24 توسط دختری به دور از همه
|